یسنایسنا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

عشقم یسنا

خوشی چند روزم با بابام

1393/2/24 21:46
نویسنده : مامان یاسنا
377 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستان

امیدوارم حالتون میزونه میزون باشه خندونک

13 اردیبهشت ساعت 3 بعد از نصفه شب بابای یسنا اومد

وقتی صبح یسنا جون چشم وا کرد مقابل صورتش باباشو دید یه لحظه جا خورد و تا میتونست گریه کرد

چون باباش وقتی اومده بود صورتش پر بود از ریش و سیبیل سبز چشمک

من بغلش کردم باز آروم نشد

عموش بغلش کرد باز آروم نشد

مادر بزرگش بغلش کرد باز آروم نشد

آخرشم همون بابایی آرومش کرد

حالا جالب اینجاست وقتی هم گریه میکرد باباشو نگاه میکرد و گریه میکرد

( تو اون موقعیت حول شدم و نتونستم عکس بندازم)

ظهر همون روز (رو یه دستش نگه میداره و دخترم رو دستش وامیسته)

هر روز عصر اطراف روستا دور میزدیم

یه روز هم رفتیم مزرعه های اطراف روستا

بعد از یه روز دیگه بد جور به باباش عادت کرد

شبا با باباش بازی میکرد و خوابش میبرد

من میخوابیدم ولی اون دو بیدار بودن

صبح هم نمیشد دوتاشونو هم با بلدزر هم از خواب بیدارشون کرد

وقتی هم که باباش رفت صبح ک بیدار شد همش اطرافشو نگاه میکرد و دنبال باباش بود

عصرا همش گریه میکرد و میخواست که ببریمش بیرون از خونه

تا چند روز وقتی باباش زنگ میزد همش میخندید و دوروبرشو نگاه میکرد تا ببینتش ولی بابایی در کارنبود

باباش رفت تا چهل روز دیگه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشقم یسنا می باشد