19/9
صبح نمیدونم چ ساعتی بود با صدای خواهر شوهرم بیدار شدم که داشت دخترمو کنارم خوابونده و شیرش میداد منم چشامو باز کردم یکم چشام بهتر شده بود، یعنی فقط سایه میدیدم، صورت اونایی که میان مشخص نبود فقط میتونستم ببینم یه سایه سیاه میاد و میره
اون موقع که بیدار شدم همش زور میزدم که دخترمو ببینم، پشت سر هم پلک میزدم، چشامو میمالوندم ولی نمیتونستم اون سایه کوچولو که کنارم خوابیده رو ببینم، دختر خوب گریه هم نمیکرد تا صداشو بشنوم فقط صدای خواهر شوهرمو میشنیدم که داشت مشخصات دخترمو میداد و میگفت شبیه خودمه، وقتی میگفت شبیه منه از یه طرف خوشحال میشدم که شبیه منه و از یه طرف ناراحت، چون میدونستم شوهرم بفهمه شبیه منه و شبیه خودش نیست ناراحت میشه و همش تو دلم میگفتم خدا کنه یه چیزیشم به شوهرم بره که ناراحت نشه.
بعد این که خواهر شوهرم رفت پرستار اومد و دو تا آمپول بهم زد و رفت، وقتی آمپولو زد نمیدونید چ جیغی کشیدم
آخه تا حالا تو عمرم آپول نزده بودم
وقتی جیغ کشیدم پرستار گفت وقتی بیهوش بودم کلی آمپول بهم زدن، گفت کل بدنم کبوده وقتی اینو گفت خود به خود کل بدنم درد گرفت.
وقتی پرستار رفت باز خوابیدم و وقت ملاقات ساعت 2 مامانم اومد و بیدارم کرد گفت همه بیرونن اومدن واسه ملاقات یکی میرفت یکی میومد
بعد این که ملاقات تموم شد به پرستارا گفتم میخوام چشامو بشورم اونام صورتمو شستن بعد چشمام بهتر شد
ساعت حدود 6 از ICU به بخش منطقل شدم


19/9
مامان یاسنا