یسنایسنا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

عشقم یسنا

پنج روزی که خونه مادر بزرگ بودم

1393/2/24 21:47
نویسنده : مامان یاسنا
308 بازدید
اشتراک گذاری

وقتی حوصلش سر میرفت کلاهمو (آناق) میدادم دستش تا باهاش بازی کنه

چون کلاهم رنگش قرمز بود باهاش خوب بازی میکرد

(حتما بیشتر دوستان میگن کلاه یا آناق که اصطلاح ترکمنیه چیه؟!

آناق چیزیه که زنای ازذواج کردمون میذارن سرشون تا مشخص بشه که ازدواج کردن)

وقتی ببعیشو میذارم کنارش برمیگرده و گوششو میخوره

ترو خدا ببینید

بالش خودش کجاست؟

حالا سرش رو تشک کیه؟!

پتوشو ببین کجا انداخته شیطونم

دخترم با لباس نخیه راحتی خیلی راحت و آروم گرفته خوابیده

آخه اون روز هوا خیلی خیلی گرم شده بود

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

فریاد بی صدا
26 اردیبهشت 93 14:02
هستند انسانهایی که از هزاران حرف شما هیچیک را نمی فهمند و هستند کسانی که بی آنکه کلمه ای بگویید درکتان خواهند کرد . . .
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشقم یسنا می باشد