یسنایسنا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

عشقم یسنا

یسنا 15 روزه

دخترم امروز 16 روزه هستش... ولی من آپ 15 روزگیشو امروز میذارم چون دیروز وقت نکردم دخترم از 15 روزگی باید شربت ویتامین بخوره دیروز اولین روزی بود که دخترم دارو خورد اونم با چ بد بختی این دختر از اون دخترایی هستش که دار نمیخوره وقتی شربتو بهش دادم همرو با کف از دهنش در آوورد بعدشم گریه کرد شیر هم نخورد فک کنم با مامانش قهر کرده این عکس هم بعد کلی گریه و زاری و قهر کردن با من چند ساعت گرفت خوابید بعد چند ساعت خوابیدن بیدار شده نانازم شب تخت گرفته خوابیده جیگرم ...
4 دی 1392

یسنا 13 روزه

سلام دوستای گلم دخترم امروز 13 روزه شده قربونش برم ، فداش بشم . . . دختر گلم دختر خوبیه ، مثل باباش آرومه ، فقط میخوره و میخوابه ولی امروز . . . ولی امروز دخترم زیادی بیتابی کرده همش گریه میکرد نمیدونم چرا   ...
1 دی 1392

دخترم 12 روزه هستش

دخترم یسنا امروز 12 روزه شده ماشاالله هزار ماشاالله روز به روز داره بزرگتر میشه قربونش برم   دخترم اینجا شبیه چینی ها شده   ای جونم امروز وقتی میخوابید همش دستشو جلو جشاش میگرفت فرشته کوچولوم با تلش ننه قمرم بخیمو هم نیم ساعت پیش کشیدن اووووووووووووووووووووووو یکمی درد داشت ...
30 آذر 1392

24/9

امروز روز ولیمه دخترمه تو این روز باباش هم رفت واسه دخترم شناسنامه گرفت اونم با چ بدبختییییییییییی میگفتن اسم یاسنا نمیدیم باید به جای یاسنا یسنا بگیریم به خاطر یه "آ" ناقابل کلی اعصاب خورد کنی داشتیم، آخرشم یاسنا ندادن یسنا دادن حالا اسم دخترم یسنا هستش ...
29 آذر 1392

19/9

صبح نمیدونم چ ساعتی بود با صدای خواهر شوهرم بیدار شدم که داشت دخترمو کنارم خوابونده و شیرش میداد منم چشامو باز کردم یکم چشام بهتر شده بود، یعنی فقط سایه میدیدم، صورت اونایی که میان مشخص نبود فقط میتونستم ببینم یه سایه سیاه میاد و میره اون موقع که بیدار شدم همش زور میزدم که دخترمو ببینم، پشت سر هم پلک میزدم، چشامو میمالوندم ولی نمیتونستم اون سایه کوچولو که کنارم خوابیده رو ببینم، دختر خوب گریه هم نمیکرد تا صداشو بشنوم فقط صدای خواهر شوهرمو میشنیدم که داشت مشخصات دخترمو میداد و میگفت شبیه خودمه، وقتی میگفت شبیه منه از یه طرف خوشحال میشدم که شبیه منه و از یه طرف ناراحت، چون میدونستم شوهرم بفهمه شبیه منه و شبیه خودش نیست ناراحت میشه و همش تو د...
29 آذر 1392

18/9 روز زایمان

ساعت 4 صبح سر درد عجیبی داشتم انگار که داشتن از دو طرف سرم با دریل سوراخ میکردن منم چون سرما خورده بودم فک کردم سر درد سرما خوردگیه زیاد اهمیت ندادم و تا خود صبح داشتم سرمو ماساژ میدادم اینم به جای این که خوب بشه همش بدتر میشد نگو که فشارم رفته بود بالا و منه احمقه کم تجربه نمیفهمم صبح ساعت حدود 7 جاریم اومد گفت بیا صبحانه بخوریم منم گفتم حالم زیاد خوب نیست اشتها ندارم واسم یه لیوان چای شیرین بیار اونم آوورد، چایی شیرینو که خوردم یک دقیقه بعدش سر گیجه گرفتم وقتی سر گیجه گرفتم یکم ترسیدم بعد زنگ زدم به جاریه بزرگم گفتم من حالم زیاد خوش نیست بیا اونم نیم ساعت بعد اومد تا جاری بزرگم بیاد سر کیجم شدید تر شد و همه چیو تار میدیدم. جاری بزرگم ک...
29 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشقم یسنا می باشد